روز یکشنبه 18 اسد 1388 مطابق August, 9 , 2009 ساعت 9:45
دقیقه هلی کوپتر بسوی دایکندی حرکت کرد. تعدادی از مردم به میدان هوائی
آمده بودند از میدان هوائی تا بازار دایکندی تقریبأ بیش از نیم ساعت پیاده
رفتم. اهالی که در میدان آمده بودند میخواستند که من موتر سوار شوم و آنها
پیاده از پشت ما می آیند چون به اندازه کافی موتر نبود، اما من رد کردم چون
خادم مردم باید در بین مردم و با مردم باشد و از خاک و باد نترسد. در بین
راه اهالی دایکندی شعار های ملی میدادند و حتی یک شعار که بوی قومی بدهد
شنیده نشد و در وقت سخنرانی بعد از تلاوت قرآن شریف یک سرود به زبان پشتو
خواندند.
وقتی از میدان طیاره، بطرف بازار پیاده در میان اهالی و مملو
از گرد و خاک در حرکت بودم ، یکبار احساس عجیب به من رخ داد: من با خود
میگفتم که این دیدار و ملاقات من با اهالی ولایات مختلف افغانستان شاید
آغاز گامی باشد تا حلقه های از هم گسیخته و شکسته زنجیر اتحاد و وحدت ملی
را وصل کند.
جالب اینجاست که با وجود خستگی و راه نبستأ دور با گرد و خاک،
من هیچگونه احساس خستگی نمی کردم چون محبت مردم یک نوع انرژی و قدرت معنوی
در وجودمن تزریق میکرد. در این وقت من به گاندی فکر میکردم که با عصایی خود
با مردم هند به طرف " دریائی نمک " در حرکت بود تا از منابع داخلی هندوستان
استفاده کند. بعد از سخنرانی در نیلی و ملاقات با اعضای کمیسیون حقوق بشر و
رادیو صدای دایکندی، قرار بود که بعد از ملاقات با اهالی شهرستان، دوباره
همان روز به سوی کابل پرواز کنم اما بعلت ناوقت شدن، شب را در دایکندی
ماندم و صبح ساعت 5 به سوی کابل حرکت کردم.